ابن المقفع ( مترجم : منشي )
244
كليله و دمنه ( فارسي )
دوستي و سوالف يگانگي را مهمل گذارم از مردمي و مروّت بيبهره گردم ، و اگر بر كرم عهد ثبات ورزم و جانب خود را از وصمت مكر و منقصت غدر صيانت نمايم زن كه عماد [ 1 ] دين است و آباداني خانه و نظام تن در گرداب خوف بماند . از اين جنس تأمّلي بكرد و ساعتي در اين تردّد و تحيّر ببود آخر عشق [ 2 ] زن غالب آمد و راى بر دار و قرار داد ، كه شاهين وفا سبك سنگ [ 3 ] بود و أكثر فتيان الزّمان أراذل * موازينهم في السّرو غير ثقال [ 4 ] و پيغامبر گفت عليه السلم حبّك الشّيء يعمي و يصمّ [ 5 ] . و دانست كه تا بوزنه را در جزيره نيفگند حصول اين غرض متعذّر و طالب آن متحيّر باشد در حال ضرورات مباح [ 6 ] است حرام بدين عزيمت بنزديك بوزنه باز رفت . و اشتياق بوزنه بديدار او هر چه صادقتر گشته بود و نزاع بمشاهدت او هر چه غالبتر شده [ 7 ] . چندانكه چشم بر وى افگند اندك سكون و سلوتي [ 8 ] يافت و گرم بپرسيد ، و از حال فرزندان و عشيرت استكشافي كرد . باخه جواب داد كه : رنج مفارقت تو بر من چنان مستولي شده بود كه از أنس وصال ايشان تفرّجي حاصل نيامد ، و از تنهائي تو و انقطاع كه بوده است [ 9 ] از اتباع و اشياع هر گه ميانديشيدم عمر بر من منغّص [ 10 ] ميگشت و صفوت عيش من كدورت ميپذيرفت ؛ و اكنون چشم ميدارم كه اكرامي واجب
--> [ 1 ] . ( 2 ) عماد ستون ، ركن ، تكيهگاه . [ 2 ] . ( 4 ) عشق در اساس و چند نسخهء ديگر : عشوهء . متن مطابق و 2 و 3 و و و نافذ . [ 3 ] . ( 5 ) سبك و سنگ كم وزن . در اين استعاره بين لفظ شاهين و سنگ تناسب را رعايت كرده است . [ 4 ] . ( 6 ) و أكثر فتيان . . . بيشترين جوانان اين روزگار ناكس و أوباشاند ؛ ترازويشان در مهتري و سروري ناگران ( و سبك سنگ ) است . بجاى أراذل در ديوان بحتري : أشابة ، و بجاى الزّمان در اساس : الرّجال . [ 5 ] . ( 7 ) حبّك . . . دوست داشتن تو چيزي را موجب كوري و كري ( تو ) ميگردد . [ 6 ] . ( 9 ) مباح آنچه روا باشد و مجاز باشد كردن آن ؛ ضدّ حرام . [ 7 ] . ( 10 ) و نزاع . . . شده اين چند كلمه در اساس و مج نيست ، و محتملست كه اصيل باشد . نزاع آرزومندي و كشش دل . [ 8 ] . ( 11 ) سلوت فرو نشستن اندوه و كم گشتن آرزو . ص 246 س 6 نيز ديده شود . [ 9 ] . ( 14 ) از تنهائي . . . بوده است اين چند كلمه را اساس و نق و مج ندارند ، و محتمل است كه از مصنّف باشد . [ 10 ] . ( 14 ) منغّص ( از مادّهء ن غ ص ) ناخوش گردانيده ، بيمزه گردانيده ، ناگوار گردانيده .